Saturday, November 18, 2006

از خونه ی دایی که تازه کشته شده بود برمیگشتم حیاط شلوغ بود مامان وبابا هم اونجا بودندهمه با هم رفتند ومن تنها اومدم توی خونه میدونستم کسی که دایی رو کشته میخواد من رو هم بکشه
نه ترسی داشتم و نه مقاومتی کردم فقط دستمو گذاشتم روی صورتم
تیر رو توی سرم شلیک کردخوشحال بودم و اروم، یه جور ارامش معنوی
شروع کردم به خوندن اشهد وتا انتها شمرده خوندم
اما وقتی که تموم شد یاد خونوادم افتادم
فکم دیگه داشت بی حس میشد ولی هنوز قدرت داشتم
عذاب وجدان گرفتم از اونهمه ارامش
چرا فراموش کرده بودم که خونوادم از مرگ من ناراحت میشن
شروع کردم شماره گرفتن
من ادرس رو چند بار تکرار کردم اما اونور خط ادما هی گوشی روبه هم دیگه میدادن
میگفتم که من خیلی فرصت ندارم اما بازم کسی ادرس منونمی نوشت

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

Free Hit Counters
Website Counters