Thursday, October 05, 2006


اهای فلک که گردنت از همه مون بلندتره به ماکه خسته ایم بگوخونه ی باهار کدوم وره
وقتی یکی از شعرهای عمران صلاحی رو اینجامیذاشتم فکر نمی کردم هنوز یک هفته نشده از مرگش بنویسم
یادش گرامی

1 Comments:

At 10:16 AM, Anonymous کورش said...

عيادت
مرگ از پنجره بسته به من مي نگرد
زندگي از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد كرد
در شبي تيره و سرد
تخت حس خواهد كرد
كه سبك تر شده است
در تنم خرچنگي است
كه مرا مي كاود
خوب مي دانم من
كه تهي خواهم شد
و فرو خواهم ريخت
توده زشت كريهي شده ام
بچه هايم از من مي ترسند
آشنايانم نيز ،
به ملاقات پرستار جوان مي آيند.
عمران صلاحی

 

Post a Comment

<< Home

Free Hit Counters
Website Counters