از کنار تیسا
Wednesday, December 20, 2006
اولین خاطره ی زندگیم باتولد تو شکل گرفت
روزی که همراه بابا اومدم تا تو ومامان رو ببینم
اونروز که دو سال ویکماه ویکروزه بودم شاید نمی دونستم که همراه ترین ،مهربانترین ورازدارترین برام میشی
بهترینم تولدت مبارک
صد سال در ارامش وسعادت وسلامت زندگی کنی
Saturday, November 18, 2006
از خونه ی دایی که تازه کشته شده بود برمیگشتم حیاط شلوغ بود مامان وبابا هم اونجا بودندهمه با هم رفتند ومن تنها اومدم توی خونه میدونستم کسی که دایی رو کشته میخواد من رو هم بکشه
نه ترسی داشتم و نه مقاومتی کردم فقط دستمو گذاشتم روی صورتم
تیر رو توی سرم شلیک کردخوشحال بودم و اروم، یه جور ارامش معنوی
شروع کردم به خوندن اشهد وتا انتها شمرده خوندم
اما وقتی که تموم شد یاد خونوادم افتادم
فکم دیگه داشت بی حس میشد ولی هنوز قدرت داشتم
عذاب وجدان گرفتم از اونهمه ارامش
چرا فراموش کرده بودم که خونوادم از مرگ من ناراحت میشن
شروع کردم شماره گرفتن
من ادرس رو چند بار تکرار کردم اما اونور خط ادما هی گوشی روبه هم دیگه میدادن
میگفتم که من خیلی فرصت ندارم اما بازم کسی ادرس منونمی نوشت
Thursday, November 16, 2006
یه حس
حسی که وقتی به سراغم میاد دلم میخواد پاهامو توی شکمم جمع کنم وسرم رو توی پاهام قایم کنم واونقدر جمع شم که توی کوچکترین فضاهاجاشم
توی یه جای تنگ بین تخت و دیوار
Sunday, October 22, 2006
Monday, October 16, 2006
جسارتم یکی ازاون چیزهایی که تو این چند سال از دست دادم ازبس سعی میکنم با همه چیز کنار بیام وبا همه کس مدارا کنم که حالم ازخودم بدشده ازدوستای نزدیکم که منو تشویق به سازگاری میکنن بدم میاد
دلم یه داد بلند میخواداما اینقدر می سنجم وبالا پایین می کنم که اخرش ترجیح میدم سکوت کنم
ترسو شدم وبی اعتماد نسبت به خودم فکرمیکنم اگه دیگران میگن پس درسته
اااااااای چه صفاتی هچ وقت فکر نمیکردم یه همچین شخصیتی پیدا کنم این دلداری کوچیک هم که میگه این روحیات موقته دیگه ارومم نمی کنه دارن ریشه میدن تو تموم وجودم
دلم تصمیمای بزرگ میخواد
قدمهای بزرگ
از این کوچیک بودن محدودزندگی کردن وکلیشه شدن بدم میاد
اینقدر قالبی شدم که وقتی یه روز کلاس نمیرم میترسم از فکر همکلاسیهام استادم وحتا امتحانهایی که خیلی مونده تا شروع بشن
دوستت ندارم

